گوشـۀ قلـب خــدا

آدم های مهربان در مقابل خوبی های یک طرفه شان هرگز احساس حماقت نمی کنند، چون خوب بودن برای آنها عادت شده...

آدمهای مهربان از سر احتیاجشان مهربان نیستند، آنها دنیا را کوچکتر از آن می بینند که بدی کنند...

آدم های مهربان خود انتخاب کرده اند که نبینند، نشنوند و به روی خود نیاورند، نه اینکه نفهمند...

هزاران فریاد پشت سکوت آدم های مهربان است، سکوتشان را به پای بی عیب بودن خود نگذارید...

هرگز به آدم های مهربان زخم نزنید، چون گوشۀ قلب خدا زخمی می شود.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15516053))</script>)

تقدیــم به دوسـتان عزیــزم


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15515897))</script>)

عکس خــــــدا

حکایت ما و خدا، حکایت عجیبی است. مثل قصۀ استاد نقره کار...

می گویند وقتی استاد نقره کار نقره را صیقل میدهد، آن را داخل آتش نگه میدارد، اما چشم از نقره برنمیدارد. تازمانی نقره را در آتش نگه میدارد که عکس خود را در نقرۀ صیقل یافته ببیند!

درست مثل خدا...

وقتی میخواهد صیقل پیدا کنیم، ما را در آتش سختیهای خودمان وارد می کند، اما چشم از ما برنمیدارد، تا جاییکه عکس خودش را در ما بیند....


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(14868457))</script>)

شــروعی دوبـاره...

یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم، شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

"فریدون مشیری"



(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(14649245))</script>)

تـــوکـل

توکل یعنی اجازه دادن به خداوند
که خودش تصمیم بگیرد!
تو فقط بخواه و آرزو کن
اما پیشاپیش شاد باش!
و ایمان داشته باش که رویاهایت
هم چون بارانی در حال فرو ریختنند!
پیشاپیش شاد باش و شکرگزار
چرا که خداوند نه به قدر رویاها
بلکه به اندازه ایمان و اطمینان توست که می بخشد!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

* البته تـــــلاش فراموش نشه. بخواه، آرزو کن و برایش تلاش کن، بعد توکل کنچشمک


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(14514548))</script>)

آزمـون ایمـــــان


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(14339416))</script>)

مـعـجــــزه

انگار حتماً باید آسمان به زمین بیاید، باید اتفاق خاصی بیفتد. مثلاً معجزه ای رخ دهد که از زندگی لذت ببریم. گاهی آنقدر در روزمرگی غرق می شویم که فراموش مان می شود ساده ترین داشته های ما شاید آرزوی فرد دیگری باشد.

ما از امر و نهی پدر کلافه باشیم و دیگری در آرزوی شنیدن صدای پدرش.
ما از باب میل نبودن غذا به جان مادرمان غر بزنیم و دیگری در حسرت صدا کردن نامش و شنیدن جواب.
صدای زنگ تلفن از خواب بعد از ظهر بیدار مان کند و ما از بد خواب شدن بنالیم و دیگری تشنه ی شنیدن صدای آشنا از پشت گوشی تلفن است.
همیشه شاکی هستیم انگار...
از گرما می نالیم. از سرما فرار می کنیم. در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت، از تنهایی بغض می کنیم.
تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی مان را گردن غروب جمعه می اندازیم.
شاید بهتر باشد گاهی فکر کنیم تمام زندگی مان معجزه است.
همین که می خوابیم، بیدار می شویم، نفس می کشیم. همین که خورشید طلوع می کند، مهتاب می تابد، باران بی منت می بارد، و هنوز می شود کسی را دوست داشت.
تمام این ها بهانه ی ساده ای است برای یک لبخند...


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(14268744))</script>)

ســـــال نـــــــــــــو مبـــــارک

 

سال و فال و حال و مال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش

اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

"حافظ شیرازی"


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(14215647))</script>)

یـا رب ...


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(14206771))</script>)

چیزیکه نباید میشد، شد:(

به نابودی کشوندیم، تا بدونم

همه بود و نبود من، تو بودی

بدونم هر چی باشم، بی تو هیچم

بدونم فرصت بودن، تو بودی

 

همه دنیا بخواد و تو بگی، نه

نخواد و تو بگی آره، تمومه

همین که اول و آخر، تو هستی

به محتاج تو، محتاجی حرومه


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(14173690))</script>)

ارائـــه کـردن مـقاله


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(14034307))</script>)

دســت ها

از دل و دیده، گرامی تر هم آیا هست؟
دست
آری، ز دل و دیده گرامی تر : دست!
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،
بی گمان دست گرانقدرتر است
هرچه حاصل کنی از دنیا، دستاوردست
هرچه اسباب جهان باشد، در روی زمین،
دست دارد همه را زیر نگین!
سلطنت را که شنیدست چنین؟!
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست!
خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست
در فروبسته ترین دشواری
در گرانبارترین نومیدی،
بارها بر سر خود بانگ زدم: "هیچت ار نیست مخور خون جگر،
دست که هست"!
بیستون را یاد آر، دستهایت را بسپار به کار،
کوه را چون پرِ کاه از سر راهت بردار!
وه چه نیروی شگفت انگیزیست،
دست هایی که به هم پیوسته ست!
به یقین، هرکه به هر جای در آید از پای
دست هایش بسته ست!
دست در دست کسی،
یعنی: پیوند دو جان!
دست در دست کسی،
یعنی: پیمان دو عشق!
دست در دست کسی داری اگر،
دانی، دست
چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست
لحظه ای چند که از دست طبیب،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد،
نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست!
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست
پرچم شادی و شوق است که افراشته ای!
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست!
دست، گنجینه ی مهر و هنر است:
خواه بر پرده ی ساز،
خواه در گردن دوست،
خواه بر چهره ی نقش،
خواه بر دنده ی چرخ
خواه بر دسته ی داس،
خواه در یاری نابینایی،
خواه در ساختن فردایی!
آنچه آتش به دلم می زند اینک هردم
سرنوشت بشرست
داده با تلخی غمهای دگر دست به هم!
بار این درد و دریغ است که ما
تیرهامان به هدف نیک رسیدست ، ولی
دستهامان، نرسیدست به هم!!!


"فریدون مشیری"


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13982677))</script>)

هـــرکی یه آرزویی داره دیـگه...

بعضی اوقات هست که از وضعیتی که داریم ناراضی هستیم و کلی گله و شکایت میکنیم. ولی اگر یه کم به افرادی که سطح پایین تری از آسایش و آرامش رو تو زندگی دارن فکر کنیم میبینیم که چقدر خدا به ما لطف داشته و چه وضعیت خوبی داریم. افرادی هستند که حتی آرزوی وضعیت کنونی ما رو هم نمیتونن داشته باشن.

================================


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13925556))</script>)

خدایـــا...

خدایا...

کمکم کن دیرتر برنجم،

زودتر ببخشم،

کمتر قضاوت کنم،

و بیشتر فرصت دهم.



(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13861248))</script>)

بشنـــــو ایـن نکتـــــــه...

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد

حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13832955))</script>)

یـادت بـاشــد...

یادت باشد که...

اگر دنیایت کوچک باشد:

همه چیز را بزرگ میبینی،

غمها هر کدام برایت دیواری می شوند که جلو تو و خوشبختی ات را سد می کنند،

غصه ها همانند دیوها در افسانه ها می شوند و تو را به وحشت می اندازند.

اما ...

اگر دنیایت بزرگ باشد و با نگاهی زیبا به دنیا بنگری:

تمام غم ها و غصه ها برایت کوچک می شوند،

آنقدر کوچک و حقیر که با تبسم به آنها می نگری

و

تو همیشه پیروز میدانی .....


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13776840))</script>)

اعـتــراف

خدایا....

میخواهم اعتراف کنم!

خسته ام....

من امانت دار خوبی نیستم...

"مرا" از من بگیر...

مال خودت..

من نمیتوانم نگهش دارم...


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13756253))</script>)

آیینـۀ دنـیا

 

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه، نه! آیینه به تو خیره شده ست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی...

آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!

بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!

ظرف این لحظه ولیکن خالی ست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید، در این خانه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی ست

تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده


"کیوان شاهبداغی"


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13676999))</script>)

شـده حـکایت مـن ....

بعضی از آدما تو زندگی، مثل چسب زخم میمونن. همیشه برای آرام کردن و تسکین بقیه حضور دارن و دریغ نمیکنن، ولی وقتی خودشون نیاز به دلداری و تسکین دارن، هیچ کسی پیدا نمیشه...

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

* خودم میدونم که چسب زخم هیچ وقت زخم نمیشه و نیاز به  تسکین نداره، این فقط یه تشبیه بود.از خود راضیعینکنیشخند

* بعضی از افراد هم فکر می کنن بقیه چسب زخمن و هیچ وقت آسیبی نمیبینن.ناراحت


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13608196))</script>)

جمـلاتی تأمـل انگیـز...

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13587664))</script>)

آرامـش سـنگ یا بـرگ؟!

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. شیوانا از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت:” عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟”

 شیوانا برگی از شاخه افتاده روی زمین را برداشت و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت:” به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد وبا آن می رود.” سپس شیوانا سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

شیوانا گفت:”این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد.حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را!”

مرد جوان مات و متحیر به شیوانا نگاه کرد و گفت:” اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!”

شیوانا لبخندی زد و گفت:” پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.”

شیوانا این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با شیوانا همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از شیوانا پرسید:” شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟”

شیوانا لبخندی زد و گفت:” من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم چون اصلا دلم نمی آید حتی یک لحظه فرصت هم نفسی و حرکت همراه جریان حیات را ازدست بدهم. دردل افت و خیزهای هیجان آور زندگی است که آن آرامش عمیق و ناگفتنی بدست می آید. اما این تو هستی که نهایتا باید انتخاب کنی که آرامش دائما در حال افت و خیز اما همزمان جاری بودن برگ را بپذیری یا آرامش و وقار و سکون سنگ را.

در هر دو حالت داخل آب هستی.”


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13499040))</script>)

بدانـد و ندانـد ....

آن کس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

 

آن کس که بداند و نداند که بداند

آگاه نمایید که بس خفته نماند

 

آن کس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

 

آن کس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13424597))</script>)

دسـته بنـدی جانـداران


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13367554))</script>)

سـه پرسـش سـقراط

هر زمان شایعه ای رو شنیدید و یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید، این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید:

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن. قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تو میخواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی.

مرد پرسید: سه پرسش؟

سقراط گفت: بله درست است. قبل از اینکه راجع به شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم. اولین پرسش حقیقت است. کاملا مطمئنی که آنچه را که میخواهی به من بگویی حقیقت دارد؟

مرد جواب داد: نه، فقط در موردش شنیده ام.

سقراط گفت: بسیار خوب، پس واقعا نمیدانی که خبر درست است یا نادرست. حالا بیا پرسش دوم را بگویم، پرسش خوبی. آنچه را که در مورد شاگردم میخواهی به من بگویی خبرخوبی است؟

مرد پاسخ داد: نه، بر عکس… .

سقراط ادامه داد: پس میخواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درمورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟

مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آنچه را که میخواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟

مرد پاسخ داد: نه، واقعا… .

سقراط نتیجه گیری کرد: اگر میخواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من میگویی؟


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13345954))</script>)

تسـت هـوش

از طریق لینک زیر میتونید IQ خودتون رو بسنجید:

http://www.quickiqtest.net

--------------------------------------------------------------------------------

* این تست حدودا 15 نا 20 دقیقه وقت لازم داره. گفتم همین الان بگم که اگه وقت ندارید سراغش نریدنیشخند و بذارید برا ایام بیکاریلبخند

* من که جزء نوابغ به حساب میاماز خود راضیمژهزبان


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13315110))</script>)

شـــکر...

خدایا،

به داده و نداده و گرفته ات شکر، که داده ات نعمت، نداده ات حکمت، و گرفته ات امتحان است.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13278032))</script>)

طـــرز تفکـــــر

مردمی که فکرشان آزاد نیست هیچگاه آزاد نخواهند شد بلکه به وسعت تفکرشان قفسی دیگر را تجربه خواهند کرد…!




(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13251068))</script>)

زنــــدگی....

وقتی باختم، “مسیر” را یافتم؛

در بزرگراه زندگی همواره راهت، “راحت” نخواهد بود.

هر چاله ای، “چاره ای” به تو می آموزد.

دوباره فکر کن، فرصت ها “دو بار” تکرار نمی شوند.

پس به خاطر داشته باش برای جلوگیری از پس رفت،“باید رفت”!!


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(13226223))</script>)